خاطرات یک زایمان واقعی (ترس از زایمان طبیعی)

خاطرات یک زایمان واقعی از ترس ها و چالش ها پیش روی یک مادر باردار می گوید. پس با سلامت دات لایف همراه شوید و بخوانید خاطرات یک زایمان واقعی را از زبان یک مادر دلسوز ، چند ماه قبل از این که پسرم به دنیا بیاید؛ با همسرم، جان در کنار یکدیگر برای زایمان خود طرحی را برنامه ریزی می کردم. این طرح شامل لیستی از تمام چیز هایی بود که ما می خواستیم در هنگام زایمان انجام دهیم و هم چنین کار هایی که ما تمایلی به انجام آن ها نداشتیم؛ از جمله از کارهایی که تمایلی به انجام آن ها در زایمان نداشتیم، استفاده از مواد مخدر در طول زایمان برای کاهش درد بود، هر چند که من هرگز تا آن لحظه درد شدیدی را تجربه نکرده بودم؛ شاید دلیل این تصمیم در آن لحظه این بود که من فکر می کردم که آستانه ی تحمل درد بالایی دارم و برای تسکین درد زایمان نیاز به مسکن ندارم و هم چنین من می خواستم از وسایل معینی که معمولا همراه با دارو های مسکن استفاده می شوند مانند کاتتر، مانیتور و …  خودداری کنم.

خاطرات یک زایمان واقعی

خاطرات یک زایمان واقعی (زایمان فورسپس یا سزارین)

از دیگر کارهایی که نمی خواستم آن را انجام دهم، زایمان با استفاده فورسپس بود. من در جایی مطالعه کرده بودم که در زایمان با استفاده از فورسپس در موارد نادر موجب ایجاد شکستگی در سر کودک می شود. ما نمی خواستیم هیچ شانسی را از دست بدهیم، من امیدوار بودم که سزارین انجام ندهم اما به نظر می رسید در مواقعی که راه معمولی خروجی واژن به طور طبیعی عمل نمی کند، سزارین یک روش امن تر برای تولد کودک است. من اگر زایمان طبیعی انجام نمی شد به سزارین اهمیت نمی دادم، من می خواستم از فورسپس بدون توجه گفته های پزشکم خودداری کنم به همین دلیل قبل از زایمان، پزشکم را از برنامه ی خود آگاه ساختم. پزشک به من گفت که سعی خودش را می کند ولی به ما قول نمی دهد.

پزشک متخصص من با ۲۰ سال سابقه ی کاری برای من و شوهرم توضیح داد که در صورتی که زایمان فورسپس خطرات کمی با خود همراه دارد اما در بعضی مواقع با توجه به طرز قرار گیری جنین در بدن مادر و چگونه بیرون آمدن آن و عوامل دیگر، زایمان با فورسپس امن تر می باشد.

من واقعا دوست نداشتم که این حرف ها را بشنوم؛ من می دانستم که درصد کوچکی از زایمان من با فورسپس درگیر است ولی باز هم با توجه نکردن به این موضوع به خود قوت قلب می دادم و سرانجام از نگران بودن در مورد این قضیه دست کشیدم. چندین هفته بعد درد شکمی در شب به سراغ من آمد، در چند شب اول مطمئن بودم که این درد، درد زایمان نیست چون آن موقع برای تولد پسر کوچولوی من بسیار زود بود؛ بنابراین آن دردها را به عنوان قسمتی از برنامه ی شبانه ی خود محسوب کردم که شامل ۱۶ یا ۱۷ بار رفتن به دست شویی و درد پا در شب بود، درد پای من در حدی بود که من را به خوابیدن یک انسان سنگین وزن بر روی پاهایم مظنون کرده بود، سرانجام این درد ها برای من عادی شد و دیگر سعی کردم که هیچ نگرانی نسبت به آن ها نداشته باشم.

 

خاطرات یک زایمان واقعی ( شروع انقباض های شدیدتر )

سپس یک روز در گرمای غیر عادی صبح انقباضات شکم من شدید تر شد و حتی دوش آب گرم نیز در کاهش درد مؤثر نبود به صورتی که وقتی در حال دوش گرفتن بودم و با شوهرم که در پشت پرده ی حمام نشسته بود، صحبت می کردم، ناگهان دیگر نتوانستم چیزی به زبان آورم و پس از مکثی، نفس زنان گفتم که نیازبه هوا برای نفس کشیدن دارم، این دقیقا همان زمانی بود که انقباضات شکم من بسیار شدید شده بودند. به محض این که این درد را احساس کردم، متوجه ی وقوع اتفاقاتی در درون خودم شدم. جان با پزشک تماس گرفت و او به ما گفت که برای بررسی به مطبش برویم.

هنگامی که سوار بر ماشین به سمت مطب دکتر می رفتیم، انقباضات به طور مداوم افزایش می یافت تاجایی که به سختی تا رسیدن به مطب پزشک درد را تحمل کردم. من درد را در درجه ی اول در ناحیه ی کمرم احساس می کردم دقیقا مثل این بود که کسی در حال پایکوبی بر روی کمر من باشد؛ بین هر انقباضی مکث کوتاهی وجود داشت ودوباره یک درد دیگر با یک ریتم نه چندان جذاب شروع می شد. سرانجام دکتر، من را به سرعت معاینه کرد تا متوجه شود که چگونه دهانه ی رحم من در حال بازشدن است و سپس به ما گفت هیچ عجله ای وجود ندارد؛ در واقع این اتفاقی است که ساعت ها قبل از زایمان می افتد، او به ما پیشنهاد داد که در سالن تاتر که دو کوچه دورتر از مطب بود و  در بین مطب او و بیمارستان قرار داشت، منتظر بمانیم. من به سختی توانستم دو کوچه را قدم بزنم زیرا درد با هر قدم شدید تر می شد؛ از شدت درد خس خس کنان گفتم : باید مستقیم به بیمارستان برویم، دیگر نمی توانم این جا بایستم.

در راه کوتاهی که تا بیمارستان طی می کردیم هر چند دقیقه یکبار می ایستادم و به شانه ی جان تکیه می دادم تا بتوانم روحیه ی خودم را در برابر درد تقویت کنم.

خاطرات یک زایمان واقعی ( عوارض در اتاق زایمان )

زمانی که ما به بخش زایمان رسیدیم، درد بسیار زیاد و طاقت فرسا بود و من برای کاهش درد تقاضای سزارین می کردم در حالی که من یک زایمان طبیعی بدون درد را برای خود برنامه ریزی کرده بودم، ولی من در آن لحظه می دانستم که نمی توانم درد را تحمل کنم ولی در نهایت انرژی که برای زایمان احتیاج دارم را در خودم به وجود آوردم.

درحالی که در انتظار متخصص بیهوشی بودم، پرستار به من پیشنهاد کرد که اگر در حالت چهار دست و پا باشم ، مسیر وزن کودک که بر روی ستون فقرات من قرار دارد، تغییر می کند ولی متاسفانه آن به من هیچ کمکی نکرد و حتی من نتوانستم تمرین های تنفسی که در کلاس های مربوط به زایمان یاد گرفته بودم را اجرا کنم. سرانجام متخصص انستزیولوژی (متخصص بیهوشی) آمد و بی دردی اپیدورال را در ستون فقرات من تزریق کرد.

خاطرات یک زایمان واقعی ( زایمان بی درد – اپیدورال )

اگر بخواهم روش بی دردی اپیدورال را توضیح دهم، در یک کلمه می گویم که اپیدورال جادویی است. چند دقیقه پس از تزریق اپیدورال هیچ دردی وجود نداشت. واقعا اپیدورال معجزه آسا است طوری که من با خیال راحت روی تخت نشسته بودم و یک نفر در اتاق زایمان تلویزیون را روشن کرده بود و در آن لحظه فیلم قدیمی کری گرافت در حال پخش شدن در تلویزیون بود و واقعا در آن لحظه هیچ چیزی بهتر از این نمی توانست وجود داشته باشد.

من هنوز سعی می کردم که طرح زایمان را تشخیص دهم ولی هیچ ایده ای در آن لحظات نداشتم زیرا در آن شرایط گذر زمان را متوجه نمی شدم. در همان زمان پرستار گفت : آماده ی فشار دادن هستیم . من از او پرسیدم که منظورت از این حرف چیست ؟ وقتی این حرف را شنیدم بسیار شوکه شدم. من هیچ چیزی را احساس نمی کردم، نه دردی ونه ناراحتی برای فشار، هیچ چیزی را احساس نمی کردم. پرستار گفت: مشکلی نیست. او به من گفت وقتی فشار را وارد می کنم بر روی تخت بایست. سپس او به طور مداوم اعلام می کرد فشار بدهید، فشار بدهید و پرستاران نیز من را تحت فشار قرار می دادند. من نمی توانم بگویم که در آن لحظات چه اتفاقاتی افتاده است زیرا من هیچ چیزی را احساس نمی کردم. ظاهرا پیشرف پسر من بسیار کند بود، در حقیقت به نظر می رسید که در آن لحظه جنین چسبیده بود. پرستاران فشار وارد می کنند، فشار، فشارو باز هم فشار ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. دکتر در آن لحظات بسیار وحشتناک به نظر می رسید. من نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن بود چون که من حالتی خواب و بیدار داشتم. من تنها به یاد دارم که پرستار گروه خونی مرا پرسید. شوهرم به من می گوید: در آن زمان اتاق مملو از آدم بوده است ولی من در آن لحظات هیچ چیز متوجه نشده ام.

پزشک گفت : ما احتیاج به فورسپس داریم به طور آشکار همه ی حضار در اتاق، فورسپس را تایید کردند.من به سزارین احتیاج داشتم، با نگرانی از پزشک پرسیدم : آیا آن امن ترین راه برای نوزاد است ؟

پزشک گفته ی مرا تایید کرد. بناراین چیزی که من و جان از آن فرار می کردیم بالاخره عملی شد. اما من دیگر در ان اوضاع نمی توانستم مخالفت کنم. من متوجه شدم که تنها یک شانس وجود دارد که کودک از کمبود اکسیزن نمیرد و آن هم سزارین بود. درآن لحظه فقط برای من امن ترین راه اهمیت داشت.

خاطرات یک زایمان واقعی ( مواجهه شدن با ترس های خودم )

من برای آرام کردن خودم، بارها برای خود تکرار کردم که این امن ترین راه است. هنگامی که پزشک اپی زیاتومی سریع انجام داد و انبر جراحی را برداشت، پس از کمی بی قراری و ترس از ابزاری که پزشک برای سزارین آماده کرده بود؛ سرانجام پزشک به من گفت: برای جراحی آماده شو. در آن لحظه من  فریاد بلندی کشیدم، من نمی دانم که درآن موقع به چه دلیلی فریاد زدم. من معمولا فریاد نمی زدم، نه به خاطر این که شجاع بودم بلکه به خاطراین که در اغلب اوقات می توانستم خودم را مهار کنم. درد مختصر بود ولی به مراتب شدیدتر از هر دردی بود که من تا آن لحظه تجربه کرده بودم برای مثال درد آن بیش تر از زمانی بود که خواهرم و دوستش تصمیم به بازی پرش با طناب گرفتند و اصراری که به من برای پریدن کردند و من هنوز برآمدگی از آن بازی در سر خود به یادگار دارم. در آن موقع بود که پزشک یک بار دیگر اپیدورال را برای من تزریق کرد و سپس دوباره به من گفت : خوب، آماده ای؟

بعد از تزریق اپیدورال بار دیگر درد ازبین رفت. بعد از آن من متوجه شدم که پاهای پسرم درحال بیرون آمدن است. من نمی توانستم در آن لحظه متوجه شوم که چه چیزی در حال وقوع است، چون من هنوز در حال درک وقایعی بودم که تا آن لحظه برای من رخ داده بود. همسرم به من گفت که پزشک به سرعت بند ناف را قطع کرده است و کارکنان متخصص اطفال نیز مالکوم را بیرون اورده اند. ما تصمیم خود را در مورد نام  فرزندمان از یک ماه زود تر گرفته بودیم ولی در آن زمان با توجه به علائم حیاتی، تولد مالکوم بسیار زود بود. من فقط در تخت خواب دراز کشیده بودم. در واقع اوقاتی که قبل از آن زمان برمن گذشته بود بسیار متفاوت از آن چیزی بود که من برنامه ریزی کرده بودم و احاطه شدن توسط پزشکان و همراهان باغث ایجاد سرگیجه در من شد و نتوانستم به دنیا آمدن پسر خود را به طور کامل ببینم. اولین چیزی که من دیدم، گوش های او بود که بسیار کوچک و قرمز و زیبا با یک نقطه ی کوچک جالب در بالا ی گوش او وجود داشت.

با وجود این مسائل، نگرانی من درمورد اثرات سزارین بر روی مالکوم کاملا برطرف شد. کبودی روی صورت من در روز دوم پس از زایمان کاملا از بین رفت و هیچ شکستگی در سر مالکوم رخ نداد؛ در واقع هیچ چیز اشتباهی در آن روز اتفاق نیفتاد.

امروزتقریبا سه سال از تولد پسرم می گذرد. او پسری بور و زیبا و با مزه است و هم چنین در مورد همه چیز از من سوال می کند که اغلب آن ها تفکرانه و علمی هستند و در کتاب ها مطرح شده اند. مالکوم باعث شد تا ما از خودمان بپرسیم که آیا ما نیاز به تغییر کردن داریم ؟

من اینک متقاعد شدم که این یک مسئله ی با اهمیت است. من اینک سخت ترین و مهم ترین درس دنیا را آموختم و بار ها و بار ها نیز باید آن را برای خود تکرار کنم که آن بودن والدینی قابل انعطاف و تغییر پذیر برای فرزندانمان است. هدف من برای ایجاد تغییر در خودم از روزی که مالکوم به دنیا آمد، شروع شد. هیچ پیش بینی برای تولد یک نوزاد و یا شروع یک سفر جدید در زندگی وجود ندارد؛ فقط تنها جمله ای که من هر روز آن را برای خودم تکرار می کنم این است که انسان باید در زندگی انعطاف پذیر و قابل تغییر باشد.

امیدواریم با خواندن مقاله خاطرات یک زایمان واقعی (ترس از زایمان طبیعی) با برخی از دشواری ها ، ترس و چالش های مادران باردار آشنا شده باشید هر چند که لذت داشتن فرزند به قدر شیرین است که این ترس ها به خاطرات شیرین دوران بارداری تبدیل می شود.

دیدگاهتان را بنویسید